
نمیدانم این چیزی که مرا به تو وصل میکند چیست..! بیشتر از حس دوست داشتن است..انگار از یادم میرود ناراحتم..احساس تنهایی میکنم.غصه دلم را پر کرده..استرس زیاد باعث طولانی شدن پریودم شده..سردرد های مداوم رهایم نمیکند..استخوان هایم xa0تیر میکشد..چشمانم را نمیتونم خیلی باز بگذارم..کتابهایم را میبینم حالت تهوع میگیرم..همه و همه را فراموش میکنم..مینشینم کنارت که برایم بگویی که ارارم شوی..که حرف بزنم برایت تا حواست پرت شود...و من در تمام این مدت همه ی دردهایم را فراموش میکنم..بدخلقی هایت را به جان میخرم.....
ادامه مطلب
......
ادامه مطلب
بعد از سرو ناهار با خواهرم گرم صحبت بودیم.البته که حرف هایش مزه ی تلنگر،نصیحت،یا هر چیز دیگری که بخواهد مرا از خواب بیدار کند داشت..شاید چون چیز زیادی از من نمیداند انقدر حق به جانب حرف میزند و مرا یک آدم بی خیال تلقی میکند.شاید چون نمیداند مرا یک آدم بی دغدغه که همه چیز برایش مهیا هست میپندارد.میدانید آتش این حرف ها از کجا گرم شد؟ الان چند وقتی ست که خانواده ی نسبتا کوچک ما دارند مشکل یابی میکنند.البته که پدرجانم در راس قرار دارد.ناگفته نماند وقتی او اینگونه مسئله ای را پیگیری میکند حتما خیلی م...
ادامه مطلب
+ گفت : "خودت خوبی؟ " انگار که همه ی خستگی ها و دوندگی هایی که از امروز نصیبم شده بود یک جا ازم دور شد! xa0 _ اره خوبم.....
ادامه مطلب
اینجوری "بودنت" بهم یه xa0حس تنهایی شدید القا میکنه..!...
ادامه مطلب